![]() |
![]() |
|
|
دیدی که جان با تو دیده
دیده شده که با هم دیده شدید دیدی که دیدار به ناکجا از هر چه بگذریم دیدی ؟ دیدم که دیده شدم از مسخ دیدی که مسخ مرا با تخمه دیدی که تحلیل بوی پای من دیده شد دیدی بالاخره دیدی که گفته بودم ببین ...... چرا نگاه نمی کنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
طول راهیست با عرض برابر با طول
عرضی با طول تو برابر و توچه میدانی طولت چقدر فکری طولانی طولی از تفکر صدای مهیب شکسته شدن قوانین محاسبه مساحت حالا برمیگردی به نخست آنوقتی که طول ضرب در عرض جواب داشت! و باز هم غلط های املایی در ریاضیات یادت رفت برای تقسیم تشدید بگذاری |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
فرمان هیدرولیک بی جنبه
گويش مصنوعي تو مرده دماغم خاريده پيچ جاده لج كرد راحت شدم .......... چارتر هاي پر شده زير ستون صف
برچسب هاي سوخته سوزاننده " اين يك پدر سوخته است "
صعود به ارتفاع خدا درجه
مضحك شدم ..........
ميز يكي و صندلي هم دوتا
نور مستقيم توي من
چرا آشغال بودي كثافت؟
بيچاره شدم .............. چندتايي زبان و بناگوش . چشم هم شايد
ديگ خنده دار بي تربيت
بشقابهاي جوشنده لبه دار
سرو شدم ............. ............. نورهاي نفوذ كننده
گفتند يك روزي اميد داشت
يك روزي گفت شايد من هم بازي
شايد گذشت بيدار شدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
این چند خط شکواییه ایست از کر و کور بودن آدمهای دوران ما که خود من هم جزوی از آن هستم . و اظهار همدردی کوتاهیست با نیماهای زمان که برای فریادشان گوشی باقی نمانده . و کمتر سیاسی فکر کنید . بیشتر منظورم خود آدمهاست
محمد حسینی
آی آدمها .... خب نیما گفت آی آدمها تورا میخواهم شنید گوش ندارم چه حیف حالا تو بگو آی آدمها ! تورا چه دیوانه تورا چه آرام جماعت را جمع نبند با "پیتزی کاتو" در سه و چهار یا "راسکوادو" در والس یا عربده بزن هر جور راحتی صدا را چه کوتاه گوش ندارم حیف حالا تو بگو آی آدمها !! رقصها کاسه خون کجا مالیده شدی؟ به متبرک / غسل تعمید / با ناسزا؟ خونی شدن با مکرر از تشکیل تو حالا تو هی بگو آی آدمها ! آی آدمها !!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
بادبادکهای زیر زیرکي
گندمهاي عصبي تساوي حقوق هر دو پا مساويست با صداي سوراخ داركوب روان پريش سليمان شايد احمق بود .............. سايه گنده موش تحليلگر جغد مهمان امروز برنامه به عنوان موضوع موش دور شونده هضم شده ........... گندمهاي عصبي شته هاي فلسفي داس پير نظم دهنده نظم آفرينش تنبیه شده ........... موج روي دست متورم ترين عروق نفس در دستگاه همايون دستان مهار كننده ستایش شده ........... بادبادكهاي زير زيركي كودكان زياد شونده بالقوه شرارت زيبا دستهاي معترض شاد نفس در دستگاه شور روح پرنده مست شده سلیمان شاید احمق بود سلیمان شاید احمق بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
تقدیم به بهمن حقیقت طلب
ملوان خسته - گره ابرو - خیلی سخت زیر سنگینی ارتفاع خرد شد یک گلدان پر از غرور چقدر زنگ میزنی سرما ها چقدر گرم داغ بود بیشتر " اجرام مردود - دو مرد مجرد " تضمین بود شاید جاری بود یخ به گرمی آتش ملوان خسته - جزیره - ساحل فقط وول میخورم جریان را تلاطم است در من یک دست - یک پا گاها سری شاید کف به دندان رسید کاش روزی از آن روزها شلیک میشدم سپید شاید بنویس آتش کن گاز بده تو فراتر از منی و این یک جناس خط بود ریزش کردی بالاخره نابود کن برویم - کار داریم و من دوست داشتم زندگی زیر لحاف پوست خرسی را |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
دو قسمت پایینتر
جای چال شدن دستهای بلند تونلهای بنفش این یک خواب نه بیدار است باز بنفش باز هم بنفش میگوید قرمز اما بنفش بنفش جیغ ِ بنفش حرص بنفش لعنتی بنفش قوی اما قرمز رذل قرمز مهربان اما رذل زرد برای داوری به نفع گرفته شد پس قرمز کنگره ها زمینها و لبها روی زمین میکشد روی دیوار میزند چاله های قبر دستهای بلند این یک خواب نه این یک خون در بیداری روی دستهای بلند حالا بنفش دوباره بنفش اما قرمز برای همیشه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
افتاده بود با تحکم
آنجا چیزی بود مثل بودن موقتا طلب بخشش استمرار بده ریاضی به درک فلسفه را زمین بزن کجایش بلیغ بود ان همه چرند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
چیزی به دستهایم اضافه شد
برای شمارش بیشتر سینه سنگ مادر میخواست وقت زلزله چای ها اعتراض کردند به هرت سیگار خفه شد با لای انگشت نگاه میکرد . دهانش کشیده شد دستم کم آورد برای شمردن هی فرار اضافه میکرد دندانش چقدر زرد ضربان دار بودن کاشی طبیعی شد سوراخ شد جای نگاه و فرار کرد دید هنوز صدای هرت و سوراخی دیگر در جای نگاه و فرار کرد باز دستم کم آورد و هی چیزی به دستم اضافه شد هرت ها خسته سیگار خفه شد شلوارش را تکاند دستش را گرفت با هزار جای نگاهش درد میکرد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
یادم میاید آخرین رمقهای پاکت شیر که خونش را تا آخرین قطره میمکیدند و نفسهای تند پرتقال بیکسی ُکه آبش گرفته میشد یادم میاورند صدای ناله گوشتهای استیکی را که آماده قورت دادن بود و اعتراض انقلابی نوشابه جیغ کرفسهای آبدار داخل ترشی و یادم میاورند بوی زیره های مهربان نجات دهنده را و طعم رذیلانه شیرین بیان سختگیر و دستهای پر از لطف گل گاوزبان را صدای هضم درد آلود حقیقت و اروغ زدن دروغ
من اینطور بزرگ شدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
میتراشم سنگ
و تفریح میکنم تامغزش را به زمین بریزم و سنگی را که میسوزد درک میکنم |
|
RSS
|