![]() |
![]() |
|
| سنگ تراشی که به درد نکشیدن سنگ اعتقاد نداشت |
|
روزها را که به خوردن افسوس گذشت ... نکن
زندگی را که به بردن یغمای هوش دیگران گذشت .... نکن دیوار را که نادیده نگیر ... به همین راحتی از آن گذشت نکن وقتی از زیرسایه اش می گذری ... اینگونه بر تکیه گاهت گذشت نکن از نگاه مرده کودک فال فروش یا صدای زه زدن لحاف فروش ... گذشت نکن ای که الاغ ،هیچ مقتولی بی تقصیر نیست ... از هراس نگاه قاتل بر دار گذشت نکن فکر را بکن تا توانی کرد .. از ذهن کانت و شعور محمد گذشت نکن گیریم که پیکاسو را نمیفهمی ای بی شعور ، از صافی بوم اسمان گذشت نکن هی خرد داد میزنی ، هی سواد از بهت لوچ شده چشمان من ( بی سواد ) گذشت نکن زیر چرخ باد شده حسرت ماشینت از یتیم عصبانی پیاده گذشت نکن آمدیم و یک وقت تو آدم بودی .. از وظایف آدمی به هیچ وجه گذشت نکن از اینها که بگذریم ، ... از سرخی سیب و برق دانه انگور گذشت نکن یا بوی شام شب ،سر پله ها یا حظ بودن دود پیپ توی برف از خیلی از جهات زندگی قائل به بودن است پس با طیب خاطر و راحتی از کشیدن نفس گذشت نکن بگذریم .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
هوا داغ است
نفرتم از خودم خیلی جدید نیست عجیب هم نیست رنگها ، زیادند قرمز ، براق هوسناک یک جفت لب، به دقت روی هم سوار شده فریادش گوشم را میدرد " بیا منو بخور" توهم است ...... توهم است ؟؟؟ بیخودی هی گرمم میشود آب طالبی میبلعم شاید که رستگار شوم ولی نفرتم از خودم ... تقصیر گرماست ...... تقصیر گرماست ؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
زیپ شلوار نیمه باز
نصف یقه سمت چپ بالا به رنگ عنابی گوشه سمت راست پیراهن در حال اهتزاز سگها از همراهیش همیشه خوشحال میشوند عاشق فیلم مرغهای چرخان در سیتما رستوران است سیاست خوب میداند اما . یعنی همه مان خوب میدانیم اتوبوس را میپرستد ولی به تاکسی احترام میگذارد خودش میگوید : داریم زیاد میشویم این اواخر متصدی بانک میگوید : این آدمها گوشه ندارند مطمئن نیستم منظورش از آدمها چیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
نه درست نمی شود .
کی گفته که اصلا باید بشود چه درست چه غلط . نه تا زمانی که انسانی هست که فکر می کند . نه تا زمانی که فکری هست که میتواند هر جا خواست برود و کسی نگوید کجا میروی توجیه اش هم این است که من انسانم آزادم . اختیار دارم . و هزار کوفت دارم و زهر مار دارم به او میگویم تو اصلا بلدی فکر را چطور میکنند میگوید مهم است ؟ مهم اینست که ما انسانیم . آزادیم . اختیار داریم . میگویم همین ؟ میگوید مگر چیز دیگری هم هست ؟ میگویم نه شما انسان باشید و آزاد . فکر کردن فقط خسته تان میکند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
روزهای نمناکت چه پاییزی داشت
پلکان کثیف عمودی به کجا برد زخمی پاهایت را جیرجیرک ها ادبیات نمی دانستند که همینطوری هم زیادی پاییز بود زیادی نمناک بود از کجا این را میدانستم ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
اینهمه سیاه
اینهمه داد موزون برنج شفته میشود ، به ناله های سر آشپز اینهمه خورشت ، اینهمه غذا قابلمه های مبارز ، سختکوش ، شورشهای مخملی ، رنگی ، استکباری دخترکان بی شوهر ، جستجوگر ، شاکی پسرکان مو قشنگ ، خوش رقص، شماره های پرنده ، خزنده ، دونده علامتهای مغرور ،پرچمهای گیج ، سبز ، قرمز ، سینه های سرخ ، خسته ،چاک چاک حاجتهای جالب ، صاحبخانه ،بدهی ، بچه ،....... غذای گرم ، جای خواب غیبتهای ملکوتی ، تهمتهای بی پیرایه ، دروغهای ناب قطره اشکی ، شاید لحظه ای همینش هم خوب است میگویند عاشوراست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
رفته بود که تفکر
رفته بود که گول بخورد ذهن خسته اش رفته بود که لذت بدهد فریب را خوردن سر میز ناهار و فکرش آب میشد روان میشد . شره میکرد . نشت میکرد . کاری به تحلیل نداشت فقط تحریر میکرد و گریه میکرد آن پشتها ذهن خسته اش گوشه ای تاریک .. زانو به بغل بعد میدید شاید راست می شد . عمیق میشد . رو نمایی می شد ...... خیلی چیزها باور کن خیلی چیزها احساس میکرد که ...... واق واق احساس میکرد ........ بع بع میخندید ... ... باز ...... ما ما گریه میکرد همین حالا واقعا بر میگشت به حالا ... که داشت گریه میکرد شاید میدانست ذهنش را فراری داد تا بصل النخاع تحریر کرد روی بخش فوقانی درخشان . از پشت پیشانی معلوم دیگر از ذهنش خبری نبود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
صبح تکانم داد ( پاشو برو سر کار لندهور ) ...
گفتم اه باز هم امروز ...... صبحانه نمیخوردم هیچوقت .... کفش پوشیدم .. سر پله ها بودم که گفت خداحافظ ... شب زود بیا ... به خیابان که رسیدم فهمیدم شبی در کار نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
دیدی که جان با تو دیده
دیده شده که با هم دیده شدید دیدی که دیدار به ناکجا از هر چه بگذریم دیدی ؟ دیدم که دیده شدم از مسخ دیدی که مسخ مرا با تخمه دیدی که تحلیل بوی پای من دیده شد دیدی بالاخره دیدی که گفته بودم ببین ...... چرا نگاه نمی کنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
طول راهیست با عرض برابر با طول
عرضی با طول تو برابر و توچه میدانی طولت چقدر فکری طولانی طولی از تفکر صدای مهیب شکسته شدن قوانین محاسبه مساحت حالا برمیگردی به نخست آنوقتی که طول ضرب در عرض جواب داشت! و باز هم غلط های املایی در ریاضیات یادت رفت برای تقسیم تشدید بگذاری |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط محمد حسینی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
می تراشم سنگ و تفریح میکنم تا مغزش را به زمین بریزم و سنگی را که می سوزد درک میکنم
|
|
RSS
|